خانه / مطالب مفید / گزارش آیرنگ: زخمی هایی که نیست دردهایی که هست

گزارش آیرنگ: زخمی هایی که نیست دردهایی که هست


زخمی هایی که نیست دردهایی که هست

مسئولین به دیدار جانبازانی می روند که ازنظر مالی مشکل مشخص نداشته و پرده خانه شان به قیمت نیمی از وسایل خانه ما است. در حالی که اکثر جانبازان نخاعی علاوه بر مشکلات جسمی با مشکل مالی نیز دست و پنجه نرم می کنند.

بخش فرهنگ پایدری تبیان
ابراهیم نیکخواه بهرامی

قدم که به آسایشگاه گذاشت، تمام مشکلات آینده را به جان خرید. می دانست که زندگی با یک جانباز نخاعی فراز و نشیب های زیادی را به همراه دارد اما دلش می خواست سهمی در انقلاب داشته باشد. او کیلومترها از محل سکونت خود فاصله گرفته و به آسایشگاهی در تهران آمده بود.

 15 سال از اتمام جنگ تحمیلی گذشته بود و آن جوانانی که دلیرانه در مقابل دشمن ایستادگی کرده بودند، امروز بر روی ویلچر و در آسایشگاه به دور هم روزگار خود را می گذراندند. در میان جانبازان مستقر در آسایشگاه بی اختیار به سمت جوانی لاغراندام رفت. این دیدار باب زندگی پر از عشق و ایثار را به روی هر دو باز کرد. حالا 13 سال از آن روز می گذرد و خداوند فرزند دختری را به آن ها عطا کرده است. در طول زندگی مشترک زخم های زیادی در کنار زخم های دشمن، بر روحش وارد شد، اما غم نگاه های دختر 6 ساله اش که آرزو دارد پدرش بر روی پایش بایستد و با او بازی کند، بر قلبش سنگینی می کند.

این سرگذشت زندگی خانم و آقای نیکخواه بهرامی است. چه کسی می گوید دوران لیلی و مجنون به پایان رسیده است؟ آن ها در طی این 13 سال به قدری به یکدیگر وابسته شده اند که طاقت دوری از یکدیگر را ندارند. 30 کیلومتر از استان تهران فاصله گرفتیم تا پای سخنان جانباز «ابراهیم نیکخواه بهرامی» و همسرش بنشینیم. در ادامه ماحصل گفت وگو را می خوانید:

از آرزوی دخترش تا خیانت برادرش

خانم و آقای نیکخواه به استقبال ما می آیند. در بدو ورود به خانه، تخت، تجهیزات پزشکی و در کنار آن نقاشی های رعنا، نگاهمان را جلب کرد. رعنا دختر 6 ساله جانباز با سبد میوه در حالی که لبخند بر لب داشت، به سمتمان آمد. «رضا حیدری» جانباز 50 درصد و دوست جانباز نیکخواه در گفت وگو پیش قدم شده و آرام می گوید: «مدت ها بود که میهمان به منزلشان نیامده بود. رعنا از اینکه امروز میهمان دارند، خوشحال است.»

نگاهمان به چهره معصوم رعنا گره می خورد. از او خواستیم تا از نقاشی هایی که بر روی دیوار نصب کرده است برایمان بگوید. نقاشی های سه نفره ای که پدر با قامتی ایستاده، طراحی شده است. می گوید: «دعا می کنم که پدرم حالش خوب شود و من را به پارک محل ببرد.»

مادرش که حلقه اشک در چشمانش میهمان شده، بغض گلویش را فرو می برد و می گوید: «برای لحظه ای هم از اینکه با یک جانباز ازدواج کردم، پشیمان نشدم اما آرزوی رعنا غمی سنگین است که بر قلبم فشار می آورد.»

دوست جانباز رشته کلام را به دست می گیرد و ادامه می دهد: «ابراهیم در سال 61 و عملیات فتح المبین به عنوان سرباز ارتش شرکت کرده و جانباز شد. از آن پس تا زمان ازدواجش در آسایشگاه جانبازان زندگی می کرد. در این مدت وکالت اموالش بر عهده برادرش گذاشته شده بود که متأسفانه امانت دار خوبی نبود. ناراحتی خانواده نیکخواه از بی مهری آن ها به فرزندشان بیشتر از تاراج بردن اموالشان است.»

جانباز نیکخواه به سختی کلماتی را ادا می کرد. چشمانمان بر لبانش خیره می شود تا جملاتی که بر زبان می آورد را بهتر متوجه شویم. او آرام بر زبان می آورد که اموالش میان خواهران و برادرش تقسیم شده و امروز شرمنده خانواده اش است.

خانم نیکخواه در ادامه سخنان همسرش می گوید: «منزل ما برای شرایط جسمی همسرم مناسب نیست. مدتی پیش قصد داشتیم شراکتی خانه ای را با یک نفر بسازیم اما ازآنجایی که یکی از مغازه ها توسط برادر همسرم بفروش رسیده است، شهرداری مجوز ساخت ندادند. به همین جهت مجبوریم که با شرایط کنار بیاییم این در حالی است که سقف آشپزخانه رو به تخریب است و شرایط درست کردن آن را هم نداریم.»

جانبازان حامی ندارند

حیدری به روز آشنایی با جانباز نیکخواه اشاره می کند و ادامه می دهد: ابراهیم باوجود مشکلات جسمی شرایط گشت و گذار را ندارد. از این رو تنها برای اقامه نماز جماعت به همراه همسرش از خانه خارج شده و به مسجد می رود. روزی درب مسجد منتظر همسرش بود که به سمتش رفتم و خواستم اگر کمکی از من برمی آید، انجام دهم. ابتدا کمکم را قبول نکرد اما با اصرارهای من به سمت منزلشان حرکت کردیم. در میان راه برایم از مشکلاتش گفت. ازآنجایی که خودم جانباز هستم، احساس مسئولیت کردم که باید برای رسیدن به حق و حقوقش، او را یاری کنم. از آن پس دوستی ما آغاز شد. از اینکه جانبازی زندگی اش را برای دفاع از کشور فدا کرده و امروز با مشکلات مالی و حقوقی روبرو است، متأثر هستم.

چندی پیش در انتخابات مدیرعامل کانون جانبازان نخاعی به همراه خانواده نیکخواه شرکت کردم. در آنجا از آقای اسرافیلی مدیر کانون تقاضا کردم که یک وکیل خبره برای جانبازان استخدام کند و ماهیانه هزینه آن را از حقوق جانبازان برداشت کنند. این طرح با استقبال روبرو شد و اگر این پیشنهاد اجرا شود، مشکلات حقوقی جانبازان حل می شود.

آن ها گفته بودند که «فرزندان جانبازان بزرگ شده و وجهه قانونی پرداخت هزینه تدریس فرزندان جانباز از بین رفته است.»

جانبازان نخاعی حامی ندارند. از مسئولین تقاضا دارم که نگاه ویژه ای به جانبازان نخاعی داشته باشند. به عنوان مثال چند ماه گذشته که آقای نیکخواه از بنیاد شهید و امور ایثارگران درخواست وکیل کرد، یک فردی که تازه کار است را برایش برگزیدند که نتوانست از حقوقشان دفاع کند. یا هفته گذشته زمانی که از بنیاد شهید تقاضا شد هزینه مهدکودک رعنا را پرداخت کنند، با جواب عجیبی مواجه شدیم. آن ها گفته بودند که «فرزندان جانبازان بزرگ شده و وجهه قانونی پرداخت هزینه تدریس فرزندان جانباز از بین رفته است.»

اکثر جانبازان زخم هایی را در بدن دارند که گاهی عفونت می کند اما به خاطر مراقبت مناسب خانم نیکخواه هیچ زخمی در بدن جانباز نیست

عشق آسمانی

وی برای دقایقی سکوت می کند و ادامه می دهد: «این دو فرد همچون لیلی و مجنون زندگی می کنند. چند روز پیش خانم نیکخواه عملی داشت که باید یک شب در بیمارستان می ماند اما به خاطر اینکه نمی خواست همسرش تنها بماند، به خانه آمد. در طی زندگی مشترکشان تمام کارهای جانباز را همسرش انجام داده است. اکثر جانبازان زخم هایی را در بدن دارند که گاهی عفونت می کند اما به خاطر مراقبت مناسب خانم نیکخواه هیچ زخمی در بدن جانباز نیست. از سوی دیگر به جهت کوچک بودن خانه، امکان حضور پرستار وجود ندارد؛ زیرا پرستار آقا بوده و خانواده با حضور وی معذب می شوند.»

دیدار گزینشی با جانبازان

خانم نیکخواه به مشکلات جانبازان اشاره می کند و می گوید: «مسئولین با خانواده جانبازانی که ازنظر مالی یا جسمی مشکلات کمتری دارند، دیدار می کنند. از این رو در گوشه و کنار می شنویم که می گویند: خانواده جانبازان و شهدا سهمیه دارند یا بودجه کشور صرف جانبازان می شود. در حالی که اکثر جانبازان علاوه بر مشکلات جسمی با مشکل مالی نیز دست و پنجه نرم می کنند. ای کاش مسئولین به دیدار جانبازانی که به سختی روزگار می گذرانند، نیز بروند.»

گفت وگو که تمام شد، نگاه عمیقی به اطرافم انداختم. می خواستم ببینم با توجه به سخنانی که شنیدم، این خانواده در زمره کدام یک از گروه جانبازان قرار می گیرد. گویی تمام زندگی در تابلوی نصب شده بر روی دیوار خلاصه می شد. آنجا بود که فهمیدم لبخند مقام معظم رهبری در داخل قاب عکس مرهم تمام زخم های زندگی شان بود.


منبع: دفاع پرس

آیرنگ. ارائه دهنده مطالب و مفید کاربردی بصورت روزمره می باشد. این وب سایت مطالبی را که ممکن است برایتان جالب و خواندنی باشد را از بهترین و معتبرترین منابع جمع آوری نموده و در اختیار شما قرار می دهد. برای دستیابی به سایر قسمتهای سایت و مطالب سرگری می توانید از منوهای سایت استفاده نمایید و یا از صفحه اصلی سایت استفاده نمایید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *